امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

توانایی های هفت ماهگی...

1391/5/30 0:28
نویسنده : آبجی بزرگه
324 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستای کوچولو و مامانهای مهربون...

عیدتون مبارک باشه ...

چند وقتی میشه که با دیدن هر گونه چراغ،لامپ و کلا نوری میگم ما (ماه)

دیشبم که از بیرون اومدیم...

از ماشین که پیاده شدم گفتم ماه..

و قبل از اینکه مامان و بابا تلویزیون را روشن کنن من عید را اعلام کرده بودم...نیشخند

شاید در آینده می خوام مرجع تقلید بشمسبز

راستی یه سوال؟سوال

هندوانه میوه است یا غذا؟!

آخه تو ماه رمضون سر سفره شام بود؟!نیشخند

به چند نمونه از کنجکاویهای  من سر سفره افطار دقت کنین...

میگن امیرحسین نخور اَه اَهه بعد خودشون می خورننگران

بذار این یکی رو هم امتحان کنماز خود راضی

داداشی کمک نمی خوای؟؟؟؟؟؟؟زبان

برو کنار تو بلد نیستی کار را باید به مردش سپردمژه

امروز می خوام از پیشرفتهای چشمگیرم بگم...

دیگه چهار و دست و پا رفتن یا به قول ما بُل رفتن را یاد گرفتم....خجالت

البته هنوز تنبلم وقتی می خوام با عجله حرکت کنم سینه خیز رفتن را ترجیح میدم...نیشخند

می تونم تهنای تهنا بشینم...خجالت

البته این تهنایی ِ تهنایی یعنی که ...

لازم نیست کسی من را بشونه...

به این میگن استقلال...

مرد باید روی پاهای خودش وایسته دیگه...

حالا از خواب که بیدار میشم سریع غلت می خورم...

سینه خیز میشم،بعد بُل میرم ...

و هروقتم به چیزی که می خواستم رسیدم برش میدارم و میشینم...

چه زندگی خوبی...

با این اوصاف هیچ وسیله ای تو خونه از دست من در امان نیست...

مخصوصا که به وسایل خونه علاقه زیادی دارم...

مثلا یکی از سرگرمیهام انداختن گلدونه...

یکی دیگه اش هم پرتاب کردن قاب عکس بابایی...نیشخند

توانایی بعدیم سق زدن هستش ....

که با دهنم صدا درمیارم و کلی هم می خندم...

همچنان با آینه خیلی رفیقم...

آخه توش می تونم خوشگل ترین پسر دنیا را ببینمخجالت

و بعدشم انقدر از دیدنش ذوق می کنم که بوسش می کنمماچ

بای بای کردن را هم یاد گرفتم...

هروقت که میرم دَ دَ آواز می خونم و دستم را تکون میدم ...

یکی از کارهای دیگه ای که یاد گرفتم اینه که ماهی میشم...

به لبهام توی عکس پایین دقت کنین...خجالت

دیگه....امم...

چند روز پیش که آّبجی مریض شده بودو سرفه می کرد....

منم شروع کردم به سرفه کردن...

مامان فکر کرد که منم مریض شدم...

ترسید و بردم دکتر...

ضمن اینکه برای بار دوم کفشهام را توراه رفتن به مطب دکتر گم کردم...

آقای دکتر هم گفت که خداراشکر چیزیش نیست...

تبش هم ویروسیه و مشکلی نیست....

تو عکس پایین ببینین چقدر بی حالمنگران

همون شب هم آبجی گیر داده بود به اینکه من باید برم توی هندونه...تعجب

این بلایی بود که سه سال پیش سر امیر علی آورده بود....

و می خواست روی من هم امتحان کنه ....نگران

مطمئنم بعدا روی دختر بیچاره اش هم امتحان می کنهنگران

ولی من اصلا باهاش همکاری نکردم...

هی جیغ کشیدم و همه چیز را خراب کردم...

فقط اجازه دادم موهام را فشن کنهنیشخند

پیچ موها رو دارین ؟! آبجی هرکاری کرد درست نشد که نشد ، به بابایی رفتمقلب

یه عکس هنری

اینم یه عکس که برای پوستر تبلیغاتیم انداختمخجالت

اینم هندونه ای که درست کردن تا من توش بشینم و لباسم بشهابرو

اینم چشمهای گریون من که با التماس به مامان چسبیدم و کمک می خوامنگران

بعد از اون شب من بازم سرفه کردم...

اما بالاخره دستم رو شد....

بقیه فهمیدن تا سرفه کنن منم شروع می کنم به سرفه کردندروغگو

یعنی که من مریض نبودم ، سرفه دروغی می کردم...

نمی دونم چی این سرفه کردن من بامزه بود که...

همش همه مشغول سرفه کردن بودن تا من هم سرفه کنمسوال

تازه بعدشم کلی می خندیدن منم با تعجب نگاهشون می کردمتعجب

به عکس تار پایین دقت کنین!!!! من درحال سرفه کردنم.

شاید براتون این سوال پیش اومده باشه که چرا من تو خیلی از عکسهای این پست لباس تنم نیست!!!

خوب باید بگم...

چون فردای اون روزهم مامان و بابا من را بردن خونه آبجی...

همراه همون هندونه ای که ازش می ترسیدم...

تا شاید حالا که حالم بهتر شده باهاشون همکاری کنم....

می تونین همکاری بی اندازه من باهاشون را توی عکسهای پایین ببینین...نیشخند

مامانی منو بغل کن می ترسمگریهنگران

بابا یکی منو از دست اینا نجات بده خوب

کلمات جدیدی که یاد گرفتم...

مَم مَ مَد (محمد)

عَب با (عباس)

وقتایی هم که بخوام برم بغل کسی...

با گریه میگم مَم مَن (من)...

شکم آبجی چاقتر شده...

دیگه نمی تونه زیاد بغلم کنه...نگران

اما من خیلی دوست دارم بغلش بشم قلب

هر روزم بیشتر از قبل بهش وابسته میشم...

تازگیهام دنبالش گریه میکنم تا منو ببره خونشون....مژه

با چند تا عکس مختلف و بدون شرح پست را تموم می کنیم...

رفته بودم پارک با آبجی و خاله و مامان و بابا

ای وای ........ دیدی چی شد آّبجی ناراحت

خوب شد یادم افتاد....

چند روز پیش واسه نی نی آبجی چند تا عروسک خریدن...

واسه اینکه من دلم نسوزه و حسودی نکنم...

گفتن امیرحسین یکی را انتخاب کن..

همه را چیدن جلوم و من کیف پول آبجی را برداشتم و بازی کردم....

به اونا هم توجه نکردم...

کلا انقدر که به لباس علاقه دارم به اسباب بازی علاقه ندارم....

البته هنوز اسباب بازی که باطری بخوره و حرکت کنه را امتحان نکردم...

اینم یه عکس از من و کیف دوربین و پوشک و تسبیح که به عروسکا ترجیحشون میدمنیشخند

خوب ممنون از همراهیتون .بامن حرف نزن

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

رادین عشق زندگی
31 مرداد 91 2:20
سلام رادینی ما تو یه مسابقه شرکت کرده اگه بهش رای بدین ممنون میشم اینم عکسش شمارشم شماره 25 ممنون از همگی اینم لینک مسابقه www.koodakeman91.niniweblog.com\post203.php مهلت رای گیری تا فرداس من دیر خبر دار شدم ممنون میشم دوستی جونم اگه بری بهم رای بدی
سپیده
1 شهریور 91 1:10
سلام. مهلت رای دادن تمام شده. ایشالله مسابقات بعدی
غزال
15 شهریور 91 18:49
آخ لباشو چ بامزه کردههه یعنی قراره تو پای خواهر زاده ی منم هندونه بکنید ؟! خاله فداش شههه اون عکس ِ که روسری سرشه گوله ی نمکه
asal
8 مهر 91 7:11
خیلی عالی بود.